درست همون لحظه حس کردم که یهو زندگیم عوض شد. پوست لطیفش زیر آفتاب داغ تابستون میدرخشید و نگاهش دور دستها را سیر میکرد. یه ماشین مدل بالا از اون آخرها داشت میرسید. رژلب صورتی لبهاش برقی زد و یکی از پاهاش به سمت پای دیگه اش خم برداشت دستی به ابروهاش کشید ماشین جلو پاش زد روی ترمز سرش را توی ماشین فرو برد و شروع کرد به خوش و بش کردن. طرف هم که میدید چه گوشتی نصیبش شده خودش را روی صندلی ولو کرد و زل زده بود توی چشماش. یه ساعتی با هم فک زدند و مخ همدیگه را خوردند بعد یه دفعه راننده که جوش آورده بود چنان گازی به ماشین داد که بوی لاستیکش تمام خیابان را پر کرد و مثل یه قاتل فراری غیبش زد . خلاصه هر روز همین آش بود و همین کاسه هر روز زیر آفتاب داغ تابستون پرنسس خودشو خوشگل میکرد و مخ طرف را به کار میگرفت و آخرش هم فراری میشد و خودش هم توی کوچه های اطراف غیبش میزد. نمیتونم بگم قیافش مث کی بود؟! ولی هر چی قیافه مثال زدنیه را توی زهنتون مجسم کنید درست میشه مثل همون. گفتم باید ته توی این قضیه را در بیارم ببینم آخرش چی میشه بالاخره این پرنسس ما ماشینی سوار میشه یا نه؟! یه چند هفته مرخصی گرفتم و هر روز زاغ سیاهشو چوب میزدم. کم کم ساعتهای اومدنش نامنظم میشد و من مجبور میشدم هی بیشتر منتظر بمونم. و اون بالاخره میومد شاهکارشو انجام میداد و میرفت. دیگه داد شوهرم دراومده بود که من اینهمه وقت کجام؟ و به هیچی نمیرسم اون به همه کارها میرسید و به بچه ها غذا میداد و او نها را به مدرسه میفرستاد آخه به اون میگن یه شوهر ایده ال از اونهایی که سعی میکنن هیچی توی زندگی کم نذارن مخصوصا در اتاق خواب. تازگی ها هم چند تا متد جدید یاد گرفته که با مهارت تمام روی من پیاده میکنه و دیوونم میکنه. راستشو بخواین من عجب گوشتی هستم هم به قول خودش هم دور و بری ها . از وقتی هم که برام یه ماشین جدید خریده دیگه فهمیدم دست تمام شوهر های بدرد بخور دنیا را از پشت سر بسته. بهش گفتم که یه کار تحقیقاتی زنونه دارم که یه کم فکرمو مشغول کرده اونهم سرگرم اجرای متدهای جدیدش شد و بی خیال شد .
اون روز نزدیک به شش ساعت منتظر موندم ولی پرنسس پیداش نشد دیگه داشتم کلافه میشدم فکر کردم بهتره بیخیال بشم. از ماشین پیاده شدم رفتم که یه نگاهی به کوچه های دور و بر بیاندازم بعدش برم پی کارم . هنوز اونور خیابون نرسیده بودم که دیدم یه ماشین مدل بالا از همون همیشگی ها داره میاد. سعی کردم بهش نگاه نکنم ولی سگ مصب جلو پام زد روی ترمز و شیشه را کشید پایین یه لحظه نگاش کردم و بی اختیار لبخند زدم اون هم یه چشمک تحویلم داد. خواستم چیزی بگم که در ماشین را باز کرد تا به خودم اومدم دیدم چند تا خیابون فرعی را رد کردیم و میخواستیم بریم تو یه خونه. نمیدونم این مردهای لعنتی این همه متد عجیب و غریب را از کجا یاد میگیرن که آدم زبونشو به میله های تخت میسابه؟!میخواستم در مورد اون زن ازش بپرسم ولی به خودم گفتم ولش کن به من چه؟! بعدش هم اومد دست توی کیفش بکنه که گفتم درشون نیار رنگشون میپره! .پایان. مسلم صالحی۲/۴/۱۳۸۷
EMAIL:moslem_salehi1@yahoo.com
عکس چند تا قمری افتاده توی آب اونا نشستن روی سیمهای برق و با هم خوش و بش میکنن و همدیگه را تمیز میکنن بالا را که نگاه میکنی چیزی نمیبینی! ولی بالا تر را که نگاه می کنی...! پس چرا هنوز عکسشون توی آبه؟! پایان مسلم صالحی ۲۰/۱۲/۸۶
email:moslem_salehi1@yahoo.com
من و خواهرم هر روز میدیدیمش اون همش یه جا نشسته بود و چرت میزد! یه روز خواهرم شیتنطش گل کرد و دستی به سرش کشید و فرار کرد چه کیفی داشت کلی خندیدیم ! خواهرم یه روز دیگه گفت : امروز میخوام به این ور و اون ور هلش بدم تا شاید از خواب بپره و این کار را کرد . اونم که انگار عصبانی شده بود بلند شد و تف کرد توی صورت خواهرم من که یه لحظه بدنم به رعشه افتاد و خواهرم صورتشو عقب کشید و به هم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده...! پایان مسلم صالحی ۲۰/۱۱/۸۶
email:moslem_salehi1@yahoo.com
از مهمانخانه بین راهی که میخواست بزنه بیرون ، یه نفر گفت مواظب خودتون باشید.، بیرون هوا خیلی سرده یخ میزنید! دور و برش را که نگاه کرد کسی نبود، سالها گذشته و اون هر روز صبح از خواب میپره با یک بوسه داغ و آبدار توی یک اتاق خالی و رختخوابی سرد و دو نفره /پایان/ مسلم صالحی ۱۶/۱۱/۸۶
EMAIL: moslem_salehi1@yahoo.com
با گوشی همراهش مشغول نوشتن بود. از میان چند تا ماشین رد شد. ناگهان راننده ای فریاد زد :یکی آمبولانس خبر کنه به خودش گفت :بی خیال من کار دارم و به نوشتنش ادامه داد ولی نمیدونست حالا دیگه چرا انگشتش توی گوشی فرو میره و از اونورش میزنه بیرون!؟ /پایان/ مسلم صالحی
EMAIL: moslem_salehi1@yahoo.com
نمايشنامه:بازگشت صورتي
( DRAMA:THE RETURN OF PANTHER WRITEEN BY:MOSLEM SALEHI) نويسنده: مسلم صالحي
مردي در پياده رو راه مي رود. چند نفر او را مي بينند و دور و برش جمع مي شوند و همه هاج واج سراپايش را ورانداز مي كنند. مرد كه از رفتار آنان متحير مانده حركتي نمي كند. آنان كه انگار جانور عجيبي ديده اند به سراندر پاي مرد دست مي كشند و همه جايش را ورانداز مي كنند آنها كه خنده شان گرفته سعي مي كنند خنده خود را پنهان سازند. مرد كه از رفتار آنان كمي ترسيده قدمهاي خود را كند مي كند.
يكي از عابرين=هي مردم اين پلنگ صورتيه!
مردم شليك خنده را سر مي دهند و مرد از مهلكه مي گريزد مردم او را دنبال مي كنند.
صحنه دوم-خانه مرد با تمام وسايل آن و مرد كه با حالتي افسرده در گوشه اي نشسته.
صداي زنگ-مرد هول مي شود-مي ترسد-به اطراف مي نگرد سپس آهسته به طرف در مي رود كه آن را باز كند و از لاي ان بيرون را نگاه مي كند زني شاد و شنگول خود را به داخل اتاق مي اندازد و مرد بهت زده عقب عقب مي رود-او با دقت مرد را ورانداز مي كند سپس وانمود مي كوند كه پشت سر مرد يك دم وجود دارد.
زن= واي خداي من چه دم بامزه اي!
مرد جا مي خورد و خود را به عقب مي كشد. زن دور مرد مي چرخد و مرد خود را به اين سو و آن سو مي كشاند. زن با دهان آهنگ كارتون صورتي را مي نوازد. مرد سر جايش ميخكوب مانده و زن همچنان مرد را ورانداز مي كند.
زن (با هيجان) من از بچگي كشته و مرده شما بودم (مرد از جا مي پرد) حالا هم در برنامه هفتگي ام هر روز چند ساعت را به شما اختصاص مي دهم (زن از كيف خود روزنامه اي بيرون مي آورد و آن را به مرد نشان مي دهد).
زن=ببينيد عكستان را انداخته اند صفحه اول، بازگشت صورتي.
مرد-با خشم روزنامه را مي قاپد آن را نگاه مي كند سپس با خشم پاره اش مي كند.
مرد به طرف زن هجوم مي برد و زن عقب عقب به طرف در مي رود.
مرد=از اينجا بريد بيرون خانم-يالا-بيرون.
(زن خود را گوشه اي مي كشاند)
مرد (با خشم) گفتم از اينجا بريد بيرون (و سعي در بيرون كردن زن دارد)
(زن خود را به وسط اتاق مي اندازد و قاه قاه مي خندد)
زن=براوو براوو خيلي عالي بود. خيلي وقت بود اينقدر از كارهاي شما نخنديده بودم (رو به تماشاچي) صورتي از كوره در مي رود.
مرد شكست خورده روي صندلي مي نشيند و سعي مي كند خود را بي تفاوت نشان دهد (دوباره زن شليك خنده را سر مي دهد)
زن=براوو براوو معركه است قسم مي خورم كه امروز بهترين روز زندگي منه (رو به تماشاچيان) صورتي بي تفاوت است.
مرد=خانم شما كي هستيد اصلاً مگه شما را مي شناسم؟ چرا بدون اجازه وارد خونه من شديد؟ خبه من هم شما را جوجه اردك زشت صدا كنم.
زن=ممكنه شمامنو نشناسين ولي من شما را حتي بهتر از خودم مي شناسم شما كي برگشتيد در اين 30 سالي كه فيلم بازي نمي كرديد كجا بوديد بزنم به تخته اصلاً فرق نكرديد هنوز هم با نشاط و سر زنده ايد ببينم نكنه شما پسر پلنگ صورتي بزرگيد؟ ولي نه شما خود خود سر لُرد پلنگ صورتي كبيريد قربونتون برم.
مرد كلافه در اتاق راه مي رود و يا هر قدم او ضرباهنگ پلنگ صورتي نواخته مي شود او كلافه تر شده و روي صندلي نشسته و مي گريد.
زن=چقدر من امروز خوشحالم اين لحظات به هيچ وجه براي من فراموش شدني نيست (رو به تماشاچيان) صورتي هاي هاي مي گريد و شرشر اشك مي ريزد(زن به طرف مرد مي رود انگار كلاهي را از روي سرش برمي دارد)
زن=واي چه كلاه سيلندري نازي. اين را توي همون قسمتي كه مي خواستي تغيير چهره بدي سرت گذاشته بودي مرد همچنان مي گريد و زن متوجه گريه او مي شود.
زن=تو راستي راستي داري گريه مي كني؟ مي تونم بهت كمك كنم؟ اگه مشكلي داري بهم بگو.
مرد=آره خانم من مشكل دارم لطفاً مرا تنها بگذاريد من پلنگ ثورتي نيستم.
زن=پلنگ صورتي نيستي؟ داري منو دست مي اندازي (هيجان زده) آره مي فهمم داري فيلم بازي مي كني. مي شه داستانشو برام تعريف كني؟ خيلي دوست دارم بدونم! مي دوني از كدوم فيلمت خيلي خوشم مياد؟ اونجايي كه با لئوناردوداوينيچي بر سر تابلو موناليزا اختلاف داريد. داستان فيلم جديد تو بهم بگو خواهش مي كنم مرد (عصباني) واقعاً مي خواهيد داستان فيلم جديدمو بهتون بگم؟ آره دوست داريد بدونيد؟ (با فرياد) من پلنگ صورتي نيستم. مرد تنهاي بدبخت هيچ نيس حالا از پيش من بريد (زن را به طرف در مي برد ولي زن خود را كنار مي كشد )
زن= اِ نشد ديگه يعني مي گيد كه من عوضي مي بينم؟ حالا فرض مي كنم من دروغ مي گم ديروز كه داشتي تو خيابون راه مي رفتي همة مردم تو را پلنگ صورتي صدا كردند شما پا به فرار گذاشتيد و رفتيد زير پل قايم شديد تا اينكه شب شد و برگشتيد خونه مرد در تمام اين مدت مواظب شما بودم.
مرد= عجب گيري افتاديم ها: آخر خانم عزيز من يك آدم پلنگ صورتي يك پلنگ با يك پوزة كشيده و بدني مثل گربه و پوست صورتي روشن و يك دم بلند (زن تمام مشخصات او را كنترل مي كند)
زن=قربون آدم چيز فهم توهم كه تمام اينهايي كه گفتي داري.
(مرد، يكه مي خورد)
مرد=(عصباني) اگر همين حالا از اينجا نريد به پليس زنگ مي زنم (گوشي را برمي دارد و شماره مي گيرد)
زن=فكر كمي كنيد كه پليس كوره و نمي بينه كه شما هنرپيشه بزرگ سينما جناب سر لرد صورتي كبيريد؟ (مرد گوشي را مي گذارد و درمانده مي نشيند).
زن=(رو يه تماشاچي) صورتي مي انديشيد مگه مي شه؟ من با دو تا چشمهام دارم مي بينم؟ مي خواهي به چند نفر هم بگم بيان تا. . .
مرد=تا اونها هم منو مسخره كنند؟
زن=باور كنيد من يا مردم قصد مسخره كردن شما را نداريم ما همون چيزي را مي گيم مي بينيم شما هم اگه به قول خودتون منو جوجه اردك زشت مي ديديد رفتارتون غير از اين نبود (مرد در انديشه است)
مرد=همه چيز از يه نامه شروع شد. شما فردا سر ساعت 5 عصر به پلنگ صورتي تبديل مي شويد (دست در جبيبش مي برد و يك بسته قرص را بيرون مي آورد) آنها را كف مشتش مي ريزد.
زن=مگه مي شه؟ نكنه يك فيلم جديد و منو سر كار گذاشتي؟ اين قرصها چيه مي خواي چيكار كني؟
مرد=براي پدرم و مادرم هم از اين نامه ها اومد. همينطور براي خيلي از افرادي مي شناسم و يا نمي شناسم اين قرصها قرصهاي آرام بخشه من نمي تونم با اين زندگي جديد كنار بيام مثل پدرم كه اصلاً دوست نداشت يك اسكيموي شكارچي باشه و مادرم هم هيچ علاقه اي به جادوگري در قبال ماسايي نداشت.
زن=ولي وضع تو فرق مي كنه اگه يه ساعت به من وثقت بدي من يه فكرهايي دارم.
صحنه خاموش و روشن مي شود.
صحنه سوم
شخصي با دستگاه فلزياب مشغول جستجوي زمين است كه دستگاه علامت مي دهد آن را مي اندازد و با بيل و كلنگ مشغول كندن چاله مي شود ناگهان در چاله چيزي مي بيند و از ترس به عقب پرت مي شود شخصي از توي چاله بيرون مي آيدبا كلاهي به سر و عصايي در دست و خود را تميز مي كند.
صورتي=اوه فكر مي كنم يه سي سالي مي شه كه اين تو مچاله بودم (شخص را مي بيند)
از شما خيلي متشكرم كه منو از اين تو بيرون آورديد ديگه كم كم دست و پايم داشت خشك مي شد.
شخص با ترس=تو تو تو كي هستي زير زمين چي كار مي كردي؟
صورتي=اوه چطور منو نمي شناسي؟ من سر لرد پلنگ صورتي معروفم فكر كنم شما اينجا دنبال گنج مي گشتيد بله همين طوره اوه چه دستگاه گنج ياب پيشرفته اي اونوقتا از اينها نبود گفتي زير زمين چي كار مي كردم الان بهت مي گم رفيق درست 30 سال پيش مشغول بازي كردن يكي از شاهكارهايم بودم كه (شخص عقب عقب مي رود تا فرار كند) را آقا چرا داري فرار مي كني داشتم برايت مي گفتم خيلي خوب حالا كه نمي خواي بشنوي بگو ببينم مي دوني كمپاني فيلم سازي پند فيلم از كدوم طرفه (شخص در حال فرار)
شخص-آره سر قبر بابام
صورتي-عجب آدم حواص پرتي فكر مي كرد مي خوام به قبرستون برم حالا مجبورم كه خودم راه را پيدا كنم… (به اطراف مي چرخد) بذار ببينم از اين طرف نه نه از اين طرف بازم نه از اين طرف اوه آره خودشه (راه مي افتد و از صحنه خارج مي شود)
صحنه چهارم با مشخصات صحنه دوم
مرد روي صندلي نشسته و زن او را گريم مي كند.
زن=صبر آينه بيارم
مرد=من كه چيزي تشخيص نمي دم همان قيافه قبل فقط چرب و چيلي شده
زن=من تا حالا كسي را نديده بودم كه براي زندگي روزمره تغيير چهره بده (رو به تماشاچيان) شما چي شما ديده بوديد صورتي به ناچار از حقيقت مي گريزد.
مرد=من كه خيلي مي ترسم فكر نكنم از پسش بر بيام.
زن=لازم نيست كار خاصي بكني فقط بايد يه كم براشون راه بري و ورجه وورجه بكني.
مرد=من اولين هنرمنديم كه در كارم هيچ خلاقيتي وجود نداره آخرش هم به بن بست مي رسم.
زن=اين حرفها را ول كن به زماني فكر كن كه پولت از پارو بالا ميره (مرد ژست مي گيره)
مرد=اي شهرت و اي ثروت آغوشت را براي من بگشاي تا بادمي افراشته در آن جاي گيرم.
زن=(رو به تماشاچي) صورتي هيجان زده مي شود. صورتي و بازگشت به روزهاي اوج صورتي… صورتي… صورتي بزرگ
صحنه پنجم=دفتر كمپاني فيلم سازي پندر فيلم
صورتي وارد مي شود خانم منشي پشت ميز نشسته و مشغول نوشتن است او كلاه سيلدري اش را براي خانم بر مي دارد.
صورتي=روز بخير خانم اينجا دفتر كمپاني فيلم سازي پند فيلم هست؟
منشي=بله آقا فرمايشي داشتيد.
صورتي براي او ادا و اطوار در مي آورد ولي منشي او را نمي شناسد.
منشي=كارتان را بگوييد آقا من خيلي كار دارم.
صورتي=خيلي عجيبه خانم محترم شما منو نمي شناسيد؟
منشي=آدم معروفي جلو من ايستاده؟
صورتي=البته خانم محترم من از اين رفتار شما تعجب مي كنم و ممكنه اين رفتار شما را نبخشم.
منشي=براي چه؟
صورتي=آخه من سر لرد پلنگ صورتي افسانه اي ام.
منشي=شوخي تون گرفته صورتي 30 سال پيش از يه ساختمان 5000 طبقه پايين افتاد و از آن زمان تا به حالا كسي او را نديده.
صورتي=خوب منهم مي خواهم همينو بگم ديگه سي سال پيش كه از اون آپارتمان 5000 طبقه پايين افتادم و مثل شيشه شكستم بعد كارگرهاي شهرداري منو روفتند و يه جايي چال كردند.
منشي=حالا فرض مي گيريم كه شما درست مي گيد رفتارتون كه خنده دار نيست؟
صورتي=شايد شما خنده تون نمي گيره.
منشي=همه از رفتار پلنگ صورتي خندشون مي گيره.
(مرد وارد مي شود و گريم خود را پاك مي كند)
مرد=روزبخير خانم اينجا دفتر كمپاني فيلم سازي پندر فيلم هست؟
منشي (حيرت زده)=اوه خداي من باور نمي كنم شما شما شما؟ (غش مي كند)
مرد=اِ خانم چرا از هوش رفتيد خانم خانم (آب به صورتش مي زند)
منشي=اوه سر لرد صورتي كبير شما خودتون هستيد؟ يا چشمامعوضي مي بينه.
مرد=نه خير خانم شما اشتباه نمي كنيد من همان سر لرد پلنگ صورتي معروفم.
منشي=باور نمي شه شما از سي سال پيش تا حالا كجا بوديد؟ كارگران و عوامل فيلم بعد از اينكه شما را پيدا نكردند همگي به بالاي ساختان 5000 طبقه رفتند و خودشان را پايين انداختند.
مرد=(از حرفهاي او چيزي نفهميده) اوه خيلي متأسفم
(صورتي وسط حرف آندو مي پرد)
صورتي=خب منم كه يك ساعته دارم همين رو مي گم.
منشي=كي گفت شما حرف بزنيد بفرماييد بيرون.
صورتي=هي خانم شما چي مي گيد مگه نمي بينيد كه ايشون يك آدم معموليه
(رو به مرد). آقا شما يك كلاه برداريد من از شما شكايت مي كنم.
(مرد كه جا خورده است به لكت زبان مي افتد)
مرد=شما پلنگ صورتي واقعي هستيد؟
صورتي=البته آقا و شما يك آدم عادي هستيد مثل همه و صورتي منم با دمي بلند و صورتي كشيده و رنگ پوست صورتي و بدني مثل گربه.
مرد=(با ترديد) اينها كه مشخصات منه شما مطمعنيد يعني مي خوام بگم كه …
منشي(عصباني به صورتي) آقا چرا براي يك شخصيت هنري جهاني مزاحمت ايجاد مي كنيد-نگهبان
صورتي=من بالاخره ثابت مي كنم و همه شما را به دادگاه مي كشانم.
مرد=آقا چرا اينقدر خودتان را حرص مي دهيد؟وقتي كسي شما را پلنگ صورتي نمي بينه يعني نيستيد ديگه. ببخشيد خانم منشي آقاي رئيس تشريف دارند؟
منشي=البته كه تشريف دارند و مطمئنم كه از ديدن شما خوشحال هم مي شوند.
مرد=(به صورتي) اين كليد آپارتمان منه يك صندلي هم بيشتر ندارد فكر مي كنم به درد شما بخورد.
صحنه ششم=صورتي با نااميدي وارد آپارتمان مي شود و خاطرات گذشته را مرور مي كند.
1-قسمتي از كارتون پلنگ صورتي كه در پيست اسكي با مردي درگير مي شود.
2-قسمتي از كارتون پلنگ صورتي كه با يك فيل همخانه مي شود.
3-قسمتي از كارتون پلنگ صورتي كه از دست پليس فرار مي كند.
4-قسمتي از كارتون پلنگ صورتي كه با لئوناردوداوينچي درگير است.
(نامه اي از طرف تماشاچيان به طرف صورتي پرتاب مي شود صورتي آن را بر مي دارد و با صداي بلند مي خواند)
-آقاي صورتي عزيز شما تا چند دقيقه ديگر به تام، گربه اي كه در سريال تام و جري بازي مي كند و هميشه از يك موش توسري مي خورد تبديل مي شويد. موفق باشيد
(صحنه تاريك مي شود)
(صورتي نااميدانه روي صندلي نشسته است) كارتون تام و جري پخش مي شود
پایان
ثبت شده در آرشیو اداره ارشاد
playwrite:
RETURN OF PANTHER
writeen by:MOSLEM SALEHI
a man walk on pavement.
some people see him and gather around him and all size him up amazingly.
the man who is surprized at their behaviour; does;nt move. they tuch his budy
all over as if they have seen a strange creature size him up the people who want to laugh try to hide their laugh the man who was a little afraid of their
behaviour; quick his steps one of the passers-by:hey this is a pink panther!
people brust out laughing and the man escapes from this perilous situation
and people follow him.
the second stage:
the house of man with all furniture and the man sits in one corner while he is depressed.
the bell;s ringing
the man becomes shocked
he fears-looks at around then go to door slowly and look out through the door
a woman throws herself inside the room she is cheerful and glad.
and the man goes back wards astonishing
she looks at the man very carefully then she pretends that their is a tailat back of the man.
woman:oh my god;what an interesting tail !
the man becomes shoked and draw himself back.
the woman turns around the man and the man draws himself to every side.the woman sings the music pink panther cartoon. the man stands with out moving and the woman continuesly looks at him
woman:(with excitment) i have loved you very much from my childhood.
(man is started)
now in my weekly schedule;i allocate some hours to you everyday(the woman take out a newspaper from her handbag and show it to the man)
wman:look your picture is set at the first page; return of panther!
man:grabs the newspaper angrily; then tears it with anger
(the man attacks her and the woman goes back wards to the door.)
man:go out of here; mistress-hey-go out
(the woman draw herself to a corner)
the man:(with anger) i said go out of here (and try to send her out)
(the woman throws herself inside the room and lough boisterously)
woman:very good; very good ; that was wonderful.it was so long that i had;nt lough at your acts so much(face to spectators) panther becomes so angry.
the defeated man sits on the chair and try to show himself indifferent
(woman loughs boisterously again)
woman:verygood; very good; it is excellent. i swear that today is the best day is my life(face spectators)panther is indifferent.
man: who are you? mistress.i don;t know you.do i?why did you come to my house with out permission? is it good to call you ugly duckling?
woman:it is possible that you don;t know mebut i know you well even better than myself; when did you come back? where were you during these 30 years that you have;nt been playing? well done! you have;nt changed at all;you are still lively and joyful; maybe you are son of great sir lord pink panther?but. you are surely; sir lord great pink panther.i really like you.
the man walk in the room. while he is pestered and woman with each step the music of pink panther cartoon plays; he is more pestered and sits on the chair and cries.
woman: how happy i am today; these moments are un forgetable for me(face to spectators) panther! blubbers and weeps (the woman goes to the man as it she picks up a hat from his head)
woman:woe! how beautiful top hat; you had put it on; on that stage you wanted to change your face; the man cries so and the woman takes nitice of his cry
woman: are you crying really?can i help you?tell me; if you have any problem?
man:yes;mistress ;i have a problem.please let me alone. i am not the pink panther.
woman:aren;t you the pink panther? do you mock me?(exictment) yes;i know you are playing; can you tell me about it;s story. i really like to know it; do you know which of your films i like very much ? where there is a dispute between you and leonardo davinchi (italian painter) about monaliza painting. please tell me the about story your new film. the man(angry) do you want me to tell you the story of my new film? yes?you like to know?(with cry) i;m not the pink panther. an un lucking alone man is no one.now let me alone (takes the woman to the door but the woman draws herself a side)
woman: oh; no do you mean that i see wrong? now; i suppose that i am lying when you was walking the street yesterday. all people called you pink panther. you escaped and hid under bridge until the night and then returned home i was careful about you whole time.
man:how difficult situation i am in.dear mistress; i am a human pink panther is a panther with a long ated snout and a budy like a cat and light pink skill and a tall tail(the woman controls all his characteristies)
woman:i like the wise man;you have all the characteristics you said.
(the man shocked with wonder)
man:(angry)if you don;t have here now; i will call the police(pick up the receiver and dialing)
woman:don;t you think that the police is blink and don;t see that you are a great actor
excellency sir lord great panther ? (the man hungs up the receiver and sits helpless)
woman:(face to spectator)panther was thinking;is it possible? i see with me two eyes;do you want me to tell some people come to...
man:to mock me?
woman:belive;people and i don;t want to mock you we says the things we see if you; as you would say; se me ugly duckling; you had the some be haviour(the man is thinking)
man:all began with a letter; you will be changed in to the pink panther tomorrow at due 5 clock(takes out a tablet from his pocket) and pour them in his palm.
how is it possible maybe is a new film and you are mocking me?
what are does tablets? what do you want to do?
man:also come such kind of letters for me parents and for many people who i know many people or don;t know these tablet are tranquillizing tablet. i can;t to term with this new life like. my father who didn;t like to be a hunter is kino att all; and my mother was not interested in magic in masaee tribe.
woman:but your candition is diffrent; if you give me a chance i will have some ideas.
(stage become ON and OFF)
third stage
some one is searching on the earth by metal detector; machine showes a sign he throws it and start to big a hole by spade and pick; suddenly he sees a thing in the hole and for fear of that falls down to behind. some one comes. out of the hole; while he has a hat on his head and a stick in his hand he is cleaning himself.
pink panther: oh i think ;it is about 30 years that i was crumpled into it(see the person)
thank you very much for bring me out of here ; gradually i could;t move my hand and foot
the person while he was afaird :you you who you are ; what were you doing under the earth?
panther: oh; who don;t you know me? i am sir lord famous pink panther. i think you were searching here for treasure. yes that;s right. oh what an advanced metal detector ;there was not such athing before; did you say what i was doing under earth? i tell you now; comrade; exat 30 years ago i was playing one of my master piece that(person goes back wards to escape)hay sir ; why are you escaping?i was telling you; ok now that you don;t whant to listen me. tell me do yuou know the producer film company?of panther film is(the person is escaping)
person:i don;t know maybe to my father;s grave(he escapes)
panther: how absent -minded he is; he thought i want to go to ceremony and i have to find the way myself.(turn to around) let me see;from this side? no from this side? oh that is right(he start to walk and goes out of stage)
fourth stage with the qualities of the second stage
the man sits on the chair and the woman makes him up
woman:i want to bring a mirror
man:i can;t recognize any thing ; it is the some as before ; just has be come oily
woman:i have;nt seen one who change his face for daily life(face to spectator) how about you? have you seen before. panther escapes from the thith
man:i fear very much ; i don;t think to cope with it
woman:it is not necessary do special work you should just walk alittle and gambol for them
man: i am first artist that is no creativity in my work ; finally i can;t be successful
woman:skip these words ; think of the time when you become so rich(man is poseing)
man:fame and wealth open your arms for me to fix my self in to with exaltation.
woman:(face to spectator)panther becomes excitment. panther and return to the peak
day of panther.... panther.....great panther
fifth stage:the office of film producer company of panther film.
panther arrives ; secretary sits at the desk and writes ; panther picks up his top had for mistress.
panther:good day ; mistress; is it the office of film producer of panther here?
secretary:yes; want can i do for you; sir?
panther grimaces for her but secretary dosn;t know him
secretary:what do you want sir; i;m so busy
panther: it is too strange ; mistress; don;t you know me?
secretary:is a famous person in front of me?
panther:of course mistress ; i am suprized ; at your behaviour and maybe i don;t for -give you
secretery: why
panther:besause i am sir lord fabled pink panther
secratery:are you kidding; panther fell dow from a building which had 5000 floors apartment and from that time ni one has seen him
panther:well i want to say the something; 30 years ago when i fell down from that 5000
floor;s apartment! i broake like glass; then the workers of street cleaner swept me and bured me a where
secratery:i suppose that you tell the truth but your behaviour is not lough able
panther:maybe it is not comical for you
secratery:all lough at the behaviour of pink panther
(the man arrives and clean his make up)
man: good day mistress; is there an office of film producer of panther film
secretary:(astonished) oh my god;i don;t belive you you...(she faints)
man:o! mistress; why did you faint (he pours water on her face)
secratery:oh are you sir lord great panther? or i see wrong!
man:no you are not wrong i am that famous sir lord pink panther
secratery:i can;t belive where were you form 30 years ago? after the workers and the agents didn;t find you call went to the top of the building with 5000 floors and threw them selves.
man:(dos;nt get any thing from her speech) oh i am so sorry (panther is trupts them)
panther:ok i say the same thing for an hour
secretary:who told you to talk ; go out
panther:hey mistress ; what are you saying? can;t you see; he is an usuall man ;(face to the man) sir you are a fraud ; i will complain about you.
(the man who is shocked ; stammers)
man:are you real pink panther?
panther:of course sir and you are an usuall man like the other people and i am panther with a long tail and an longated face and a pink skin and a budy like the cat
man:(with hesitation)these are my characteristics ; are you sure i mean that ; i want to say...
secratery:(angry to panther) why do you make bother for an global artistic character? guard man!
panther:i will prove it at last and drow you to the court
man:why are you so angry?when no one sees you the pink panther it means that you are not. sorry mistress ; is cheif here?
secratery:of course and i am sure he becomes happy to see you.
man:(to panther)it is the key of my appartment it dosn;t have more than one chair ;i think ; it can be good for you.
sixth stage:
panther arrives at appartment while he is hopelessness and reviews the past remembering.
1-A part of the pink panther cartoon that he becomes entangled with a man in ski piste
2-A part of the pink panther cartoon that he becomes house mate with elephant.
3-A part of the pink panther cartoon that he escapes from the police
4-A part of the pink panther cartoon that he becomes enthangled with leonardo davinchi(ITALIAN PAINTER)
(spectators throw the letter to panther and he picks it up and reads it aloud.)
letter:dear mr panther ; you will change to tom in a afew minutes the cat that plays in tom and jerry series and always a mouse beats him. be luck
(the stage become a dark)
(panther sits on the chair helplessness) tom and jerry cartoon broadcasts.
THE END.
MOSLEM SALEHI(5/1/2006)
REGISTRED BY: UNITED STATES CONGRESS LIBRARY
نمايشنامه: ساعتهايي كه نميگذرند نوشته: مسلم صالحي
صحنه روشن ميشود. مردي روي زمين نشسته است و به نقطه اي نامعلوم خيره مانده است. خنده اي سرد بر لبانش نقش ميبندد.
مرد:(در جايي ديگر از صحنه) ببخشيد ميشه در آسانسور را نگه داريد؟ متشكرم! مثل اينكه دكمه طبقه پنج را فشار داديد منم همونجا ميرم
_بفرماييد خواهش ميكنم خانمها مقدمند
_ اجازه بديد يكي از كيفها را كمكتون بيارم " شما بايد منشي جديد آقاي رئيس باشيد؟!
_ حدس ميزدم" منم دفتر دار مخصوص ايشان هستم. بايد بگم شما خانم خيلي برازنده اي هستيد " خوشحالم كه من اولين نفر بودم كه با شما آشنا شدم
(جايي ديگر از صحنه)
_گفتم كه ناهار خوردم
_ خوب يه چيزي توي شركت كوفت كردم ديگه
_ نه " تنهايي بخور
_ حالا مگه چي پخته بودي؟
_اي بابا حالا درسته من يه زماني گفتم عاشق خوراك بوقلمون هستم " ولي اين دليل نميشه كه تو دائم اونو به خورد من بدي !
_اون بچه را خفه اش كن كه حوصله اش را ندارم" بهت ميگم خفه اش كن.
_گفتم خفهاش كن تا خودم نيومدم حسابشو برسم.!
(جايي ديگر از صحنه)
(مرد به ساعتش نگاه ميكند و آن را به طرز عجيبي ورانداز ميكند و با انگشت روي شيشه آن ضربه ميزند)
_ساعت مسخره" نميدونم چه مرگش شده همش يه جا وايساده
_ نميدونم چرا هر روز اينجا مه گرفته است؟ نه روزش معلومه نه شبش. تا دور دستها چيزي ديده نميشه
_آهاي ... آهاي... كسي اينطرفها هست؟ يكي بگه اينجا كجاي دنياست؟
_ چرا من گرسنه نميشم؟ چرا تشنه نميشم؟
_ اصلا چند روزه كه اينجا هستم؟ چرا اينجا هستم؟
(در جايي ديگر از صحنه)
_جسد كدوم مرد ته دره افتاده؟ اينها چي ميگند؟
_ جسد كي را نميتونند پيدا كنند؟
_هي اون زن منه! روي برانكارد چكار ميكنه؟ خداي من هيكلش پر از خون شده!
_آهاي لعنتي ها اون زن منه كجا ميبرينش
_آهاي مگه اون چش شده؟ با شما هام لعنتي ها صبر كنين
_هي چرا صورتشو با پارچه سفيد مي پوشوني؟
_ مگه اون مرده؟ آهاي مگه كري با تو ام!
_ واي خدا اين ماشين كيه كه اينجور داغون شده؟ وايسا ببينم اي واي اين ماشين منه ! كي ماشين منو به اين روز انداخته؟
_آهاي با شماهام كي ماشين منو اينجور كرده؟
_ هنوز پخش ماشين داره آهنگ مورد علاقه منو پخش ميكنه
_مرا ببوس مرا ببوس براي آخرين بار ...